سرسخن
در منابع پهلوی، از جمله در مینوی خرد (پرسش ۲۶، بند ۳، ص ۴۳) و روایت پهلوی (بند ۳۱، ص ۴۳)، آنجا که از پیروزی جم (جمشید) بر دیوان (بومیان اولیة فلات ایران پیش از آمدن آریاها) و گرفتن «پیل» از آنان، به جای گوسفند یا کشتن گوسفند، مطرح میشود، واژة «پیل» به چه معناست؟ صاحب این قلم در مقالهای با عنوان «شناخت ابریشم ایران»، طی مبحث «۱. واژة پیل در منابع پهلوی به معنی کرم پیلة ابریشم است» مستدل به شواهدی این نظریه را ثابت کرده است. بعد از اسلام نیز واژة «پیل» با معنای «کرم پیله» ـ به دلیل پایبندی ایرانیان به سنتهای پیشین کهن ـ در اذهان خیلی از مردمان و حتی در محاورات برخی از نواحی خراسان بر جای بوده است. کمکم واژة «پیل» به معنی «کرم پیله» رو به فراموشی نهاده و معنی «فیل» غالب شده است. این نکته را از مفاهیم واژة «پیل» در مضامین برخی از سرایندگان ادوار گذشته میتوان استنباط کرد. چون جمعی از شاعران واژة «پیل» را با معنی قدیم آن در مضامین خود گنجاندهاند، و بعضی با توجه به هر دو معنی آن (پیله و فیل) واژة «پیل» را با ایهام آوردهاند.
شواهد زیادی در این باب وجود دارد که در همان مقاله ابیاتی با این مفاهیم نقل شده است. بر همین اساس کلمة فارسیِ نامتداولِ فراموش شدة «پیلسته»، مرکب از واژگان پهلوی «پیل / Pil» و «استه ast(ag) (= هسته: استخوان)» قابل بررسی و پژوهش است. نامتداول بدان لحاظ که نویسندگان قدیم آن را در آثار خود نیاورده، و تنها پنج تن از شاعران شرق ایران در مضامین خود به کار بردهاند؛ و فراموش شده از آن جهت که «پیلسته» کلمهای کهن و در بادی امر، یعنی در روزگاری که تداول یافته، واژة «پیل» در ترکیب آن به معنی «پیله» بوده است. به همین دلیل انگشتان دست خوبان، از منظر شکل ظاهری، لطافت، سپیدی و زیبایی به «پیل» یا «پیلة استهدار» (پیلسته) تشبیه شده است. این واژه شاید در عهد پارتها و یقیناً در عصر ساسانیان در شرق ایران تداولی محدود داشته، و بعد از اسلام طی حدود سه قرن رو به فراموشی گذاشته و مفهوم آن در اذهان بر جای بوده است.
به این ترتیب واژة پهلوی «پیل» با معنی قدیمی آن «پیله» از تداول ایرانیان خارج و منسوخ شده و معنی «فیل» غلبه پیدا کرده است. براساس همین ذهنیت جمعی از شاعران قدیم در شرق ایران واژة فارسی «پیلسته» را با معنی قدیم آن در مضامین خود به معنی انگشتان دست به کار برده، و برخی نیز «پیل» به معنی «پیله» را به مفهوم ابریشم یا دیبا گرفته و رخسار خوبرویان را بدان تشبیه کردهاند، معدودی هم تحت تأثیر معنی بعدی «پیل»، یعنی «فیل»، «پیلسته» را با معنی عاج در تشبیهات یا تعبیرات خود آوردهاند. همین تداخل مفاهیم «پیلسته» تردیدهای فرهنگ فارسینویسان قرن هشتم تا چهارده هجری، در شبه قاره (اعم از ایرانی، هندی و غیر آن) را موجب شده است؛ به طوری که در تعاریف خود مفاهیم و تعبیرات قدیم و بعدی آن را ثبت کردهاند. اما فرهنگ فارسینویسان معاصر هم، بدون توجه به مفهوم قدیم «پیلسته»، برای آن معنی استخوان فیل یا عاج را آورده، و معانی مجازی آن را انگشت، انگشتان دست، ساعد و رخسار برشمردهاند.
مضامین شاعران
همان سان که اشاره شد واژة «پیلسته» به معنی عاج، و همچنین با مفهوم قدیم آن، از نظر زمانی و مکانی، تداولی محدود داشته است، چون اولاً در متون کهن نثر فارسی شاهدی برای آن سراغ نداریم و همین نکته عدم تداول گستردة آن را ثابت میکند؛ ثانیاً پنج تن شاعرانی که این واژه را به کار بردهاند در محدودة نواحی خراسان قدیم، و عمدتاً در قرن پنجم هجری، میزیستهاند؛ ثالثاً تعداد این شاعران که واژة فارسی «پیلسته» کلمة «پیلستگین» (منسوب به پیلسته) را در مضامین خود آوردهاند ـ یا چنین مضامینی در فرهنگها به آنان منسوب شده است ـ هشت تناند و عدد ابیات آنان نیز به انگشتان دست نمیرسد. بر همین اساس نخست مضامین شاعران، با تقدم تاریخی سرایندگان قرن پنجم هجری، مورد بررسی قرار میگیرد و در پی آن ابیات دیگر شاعران و شواهد شعری فرهنگها، و سپس تعاریف دیگر فرهنگها نقل و بررسی میشود.
۱. اسدی طوسی
اسدی طوسی ابونصر علی بن احمد، وفات ۴۶۵، در ۸۸۵۰ بیت گرشاسبنامه (سرودة سال ۴۵۸) تنها در سه بیت واژة فارسی «پیلسته» را آورده و، با همین سه مضمون، مقام نخست را در بین همة شاعران، از نظر بهکارگیری واژة فارسی «پیلسته» کسب کرده است؛ ابیات اسدی طوسی با مضامین «پیلسته» به ترتیب تقدمِ مندرج در گرشاسبنامه را نقل و بررسی میکنیم:
الف. اسدی طوسی، صحنة رقابتآمیز «گلرخ (دختر شاه زابل، محبوبة جم)» با «جمشید» (پورطهمورث دیوبند) را تجسم میبخشد، و ضمن وصف زبردستی و دقت جمشید در نشانهگیری هدف، با تیر خدنگ، به شرح مهارت گلرخ در تیراندازی میپردازد. گلرخ ـ که در حیرت از بر و بازوی جمشید در گشاد (= رها کردن تیر از شست) بود ـ دست یازید و کمان را برداشت، یا به قول اسدی: « بماند از گشاد و برش در شگفت / بیازید تیر و کمان برگرفت» و:
به پیلسته دیبای چین بر شکست
به ماسورة سیم بگرفت شست
واژة فارسی «پیلسته» در بیت مزبور به معنی انگشتان دست گلرخ است که از سپیدی و لطافت بازار دیبای چین را میشکست؛ و «ماسورة سیم» در اینجا منظور «زهگیرسیمین» (انگشتر مانندی از استخوان، شاخ، عاج یا نقره و غیر آن که تیرانداز انگشت شست را در آن میکرده) است و نیز میتواند کنایه از انگشتان سپید و ظریف دست گلرخ باشد که به «ماسوره» (= «ماشوره»: نی، نیمانند دستگاه بافندگی یا فَرَت، ساخته از فلز یا شاخ و غیره) نقرهای تشبیه شده است، فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین (سرودة قرن پنجم هجری) تعبیری مشابه در وصف انگشتان ظریف و زیبای ویس دارد: «ده انگشتش چو ده ماسورة عاج / به سر بر هر یکی را فندقی تاج».
ب. به روایت اسدی طوسی، چون جمشید توسط ضحاک گرفتار و از پای در میآید: «که ضحاک ناگه گرفتش به چین / به اره به دو نیم کردش به کین»، همسرش گلرخ چون آگاه شد، سراسیمه با «دو بادام اشک و دو مرجان خروش...» با دو چشم (بادام) اشک ریز و دو لب (مرجان) خروشان:
به پیلسته سنبل همی دسته کرد
به دُر باز پیلسته را خسته کرد
یعنی گلرخ گریان و نالان دست بر سر میکوفت و دسته دسته موی (سنبل) را با انگشتان دست (پیلسته) میکَند، و باز انگشتان (پیلسته) را به دندان (دُر) میفشرد و خونین و زخم (خسته) میکرد؛ یا به تعبیر شادروان دهخدا (لغتنامه، حاشیة «پیلسته»): «یعنی زن از مرگ شوی با دست گیسوان بِکَند و با دندان دست بگزید».
ج. اسدی، مشابه صحنة ماتم مزبور در وجه مجلسی سوگواریِ گروهی ـ از زاری، مویه، بر سر و صورت زدنها و گیسو کندن زنان دربار ـ را به هنگام درگذشت گرشاسب تجسم میبخشد: «زنان رخ زنان بانگ و زاریکُنان / کُنان مویه و موی مشکین کَنان» و در پی آن زنان سوگوار:
به فندق دو گلنار کرده فُگار
به دُر از دو پیلسته شویان نگار
یعنی، زنان با ناخن سرانگشتان (فندق) دو گونة (گلنار) رخسار خویش را زخمدار و خونین (فگار) کرده و با قطرات اشک (دُر) نقش (نگار) خون را از دو پیلسته میشویند؛ مؤلفِ فرهنگ قواس (وفات ۷۱۶) بیت مزبور را به شاهد «پیلسته» به معنی رخسار آورده است.
۲.فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی، در داستان شورانگیز ویس و رامین (سرودة قرن پنجم هجری) با ۹۰۴۵ بیت، واژة «پیلسته» را به کار نبرده، اما کلمة «پیلستگین» منسوب به «پیلسته» (که در آن مطابق قاعده «یای» نسبت به «گی» تبدیل و به جای حرف «ه » در «پیلسته» آمده) را تنها در دو بیت آورده است، که از نظر تعبیرات وجه تشابهی با مضامین ابیات اسدی طوسی دارد:
الف. وقتی شاه موبد برای رسیدن به وصال ویس به سوی شهرک گوراب میرود: «به گوراب آمد و آورد لشکر / که آنجا بود ویس ماه پیکر»، و ویس که «تن خود دید همچون مرغ در دام»: «به فندق مشک را از سیم بر کند/ ز نرگس بر سمن گوهر پراکند»، خروشان و گریان از دایه چاره میجست، و او با دلواپسی از ویس تمنا کرد که: «مزن پیلستگین دو دست بر روی / مَکَن از ماه تابان عنبرین موی»، منظور از «پیلستگیندودست»، انگشتان ظریف ویس است که با آنها بر رخسار میزد، و مویهای مشکین (عنبرین) را میکند.
ب. نامههایی بین ویس و رامین مبادله میشود، رامین در پاسخ نامة ویس خطاب به وی در مطلعنامه مینویسد: «بت پیلستگین و ماه سیمین / نگار قندهار و شمسة چین»، در اینجا «پیلستگین» با معنی ساخته شده از عاج منظور است که در تعبیرات آن زیبایی اندام ویس به بت تراشیده از عاج، و رخسار او به ماه زیبای درخشندة سیمین و بت یا صنم قندهار و خورشیدرویان چین تشبیه شده است. واژة «پیلستگین» را هیچکدام از فرهنگ فارسینویسان قدیم تا پایان عهد قاجاریه ثبت نکردهاند. ظاهراً اول بار سید محمد علی لاریجانی (داعی الاسلام)، فرهنگ فارسینویس ایرانی در هند در فرهنگ نظام مدخل قرار داده است: «پیلستگین»: «ساخته از پیلسته و عاج، فخر گرگانی: مزن پیلستگین ...». در لغتنامه و در فرهنگ فارسی دکتر معین همین تعریف مستند به فرهنگ نظام نقل شده، و در فرهنگ سخن نیز تعریفی مشابه با بیت دومِ فخرالدین اسعد گرگانی آمده است.

شما چه نظری دارید؟